هیچگاه به آن مردی که رفاقتش طعم قهوه می داد این قدر از دور نگاه نکرده بودم که این اواخر به طور مدام! و چراغ های روشن شهر را هر شب. و آدم سواری آشنایان غریبه را با آرامش!

نه. شیشصد و شصت شیش بار گفته بوده ام که ما اینجا چرت و پرت ادبی نمی گذاریم که شما بیایید و  حتی یک لحظه آرامش بگیرید و گورتان را گم کنید و به ادامه زندگانی سگی خود بپردازید. نه.

با شما بودم نه با شما.

اگر به جای تفسیر درندگی های آن مرتیکه ی دیوس می گویم رفاقتی با مزه ی قهوه. یا اگر می گویم آشنایان غریبه به جای آنهایی که شرمم می شود بگویم که تا مادرشان می دانم که چه کاره اند و وازه غریبه سازگار تر است با آستانه تحمل من بعد از ورراجی هایشان برای بزغاله هایی که اکوسیستم بدون آنها بی معناست و نمی توانم جز آرامش برای خودم چیز دیگری را حفظ کنم احتمالا, که اگر حفظ نکنم هم باز هم این ها هستند و هم آنها!

او سوار بر اوست و او یک نوع رفاقت بو دار با او دارد و ما با آرامش هر شب چراغ های روشن شهر را نظاره می کنیم و با تار پود این روز ها گره می خوریم...

در نقشه تار و پود  این روز ها, چه هر شب شهر را غرق در چراغ های روشنش ببینم و چه چراغ های روشن خانه ها و خانه ها را غرق در سیاهی شب ها, یک چیز هیچ گاه تغییر نمی کند...

هم صحبت ها در پویش  قطار خستگی آدم را در می کنند میان کشیدن امتداد من.




وقتی جسم نهیفم با آخرین نسیم تابستان از آغوشت سُر خورد خواب تو را می دیدم که تیز نامم با صدای تو در میان خش خش برگ ها کیلومتر ها آن طرف تر دیر بیدار کرد مرا...

. . . . . . . . . . . . . . . .

وقتی آلبوم خاطرات ورق می خورد. نه. به یقین همچنان همه هستند و روی تراس چای و کیک می خوریم و...

. . . . . . . . . . . . . . . .

امسال با همه سال های زندگیم به جز آن چیز های همیشگی که تغییر می کنند تفاوت های دیگری داشت.  تمام ورق هایی که بی قمار پشتشان رو شد و در نهایت درون قوطی رفت...

. . . . . . . . . . . . . . . .

کسانی که هدیه شان نبودنشان بود

و کسانی که همیشه بودند و چه خوب که هستند.

. . . . . . . . . . . . . . . .

دیشب مثل شب های آن زمان های بچگی یاد همان ناجیه بد قول را کردم که غرورم نمی گذاشت جز برای او درخواست هدیه مورد علاقه ی تولدام را بکنم... و باز دیشب مثل آن زمان ها جوابی نداد و با گریه خوابیدم. آرزوهایی از جنس نفهمیدن های خود خواسته ی چرخ نا مروت...




1380-همیشه 1.75 و در نهایت یک 2 (الان می دونم که چی می خواست بگه!)


چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()


ما با توجه به تجربیات گذشته دریافتیم که با یکی مثل خودمان هرگز نمی توانیم سر کنیم حالا نمی دانم این به ما ربط دارد یا به شما نیز دخل پیدا می کند. الا ای و حال ما نیمه گمشده مان را نمی خواهیم. حالا قرار است نیمه گمشده چه کسی را به یغما ببریم خداوندگار عالم است. و توانا و خالق آسمان و زمین. و مدبر. که اگر بنا نبود ما با درایت خویشتن خود را به کسی بچسبانیم که فرشتگان در آن روز مبارک بر پای ما سجود نمی نمودند. حال آنکه اگر فردا روز, پشیمانی از کردارمان حاصل گشت بی گمان حرف خود را پس نخواهیم گرفت که این رویه بر خویش پسندیده ندیده ایم تا به این روز. و بنی آدم جایزالخطاست.

(ما خودمان پیشا پیش انگ اش را چسباندیم دوست من. دیگر نمی خواهد شما تلاش کنید که بچسبانید به ما!)

پ.ن: "یکی مثل خودمان" نیاز به تفسیر دارد!




Hala dün gibi hatırlarım her anını anıların

Biraz hırçınım bu yüzden biraz hüzünlüdür hep bir yanım

Hala sızlar için için her biri yaralarımın

Dalgalıdır denizim bu yüzden

Biraz ıssızdır hep kıyılarım

Bir yanar bir sönerim bir ağlar bir gülerim

Pare pare buruktur hep sevinçlerim

Dağ gibi derya gibi bende acılar şahidim şarkılar

Ne zaman ümitle hayata göz kırpsam

Çiçekler açsam kapıma dayanır sonbahar

Çok erken tanıdım çorken tattım cilvesini kaderin

Zamansız büyüdüm şimdi kayıp çocukluk günlerim

Bir yanar bir sönerim bir ağlar bir gülerim

Pare pare buruktur hep sevinçlerim

Dağ gibi derya gibi Bende acılar şahidim şarkılar

Ne zaman ümitle hayata göz kırpsam

Çiçekler açsam kapıma dayanır sonbahar




یه روزی که عجیب غریبه احتمالا از شب قبلش آپلود می شه.خیال باطل

 دی شب البته بدون این که تلاش خاصی بکنم(نیشخند) صدای یه اکیپی که رو صندلیای کنار ما لب بام نشسته بودن و شنیدم و به دوستم گفتم ایناام صناین که ناگهان حس کردم گویا اسم استاد دانشگاه خودمون شنیده شد و یه نظاره ای کردم دیدم بللللهنیشخند اونم کییییییشیطانخندهزبان

ولی دیشب ماه تو آسمون معلوم نبودناراحت

اما صب که خواب موندم و بدو بدو حاضر شدم که کد بعدی کلاس برسم و از خونه زدم بیرون. همین که رو پله های حیاط داشتم بند کفشم و می بستم یه گربه گنده که اصلا تا حالا ندیده بودمش اومد خودشو چسبوند بهم. حالا درون من چی دیده بود خدا میدونه که تا خوده سر کوچمون که سوار ماشین شدم از من جدا نشد. بماند که بعد از کلی تلاش که نیاد دنبالم و اومد تمام کوچه طوری راه می رفتم که شوت نشه اونور بیچاره. حالا آیا روح یه کسی توش بود یا چی نمی دونم (یاد این فیلما افتادم که آدما تبدیل میشن و...چشم) بماند که به اینم فکر کردم که اگه یه آدمی بود کی می تونست باشهزبان

حالا این مسیر تا انقلاب مسیر هر روز منه ها. راننده هاشم همرو میشناسم ولی این یارو ای که امروز به طورم خورد یک موجود کمیابی بود. دستش درد نکنه که نشون داد توی خیابونای شهر هم میشه به یاد هموطنای روستایی خر سواری و تجربه کرد و رمزش جا نذاشتن یکی یکیه دست اندازاس. حتی اگه همه کوچه در اختیارت باشه و دست انداز در منتها عیله سمت چپ کوچهیول ایدئولوزی فیلسوفانه سیاسیش بمونه که ١٠٠% امتیازش مال خودش بود و حقوقش محفوظدلقک خدا از گناه ما سه نفری که عقب نشسته بودیم بگذره که ته سوزه رو در آوردیم. همش تقصیر این پسره بود که تا خود دانشگاهم اومدچشمنیشخند

و رسیدیم سر کلاس اصول شبیه سازی که به صورت خود به خودی سر کلاس شکوفا می شم. (واسه همینم بدو بدو حاضر شدم اومدمعینک)

اما نهار که وقتی با نازی جونم (که همیشه یه ربع از شوروع کلاس نگذشته گشنش میشه. جیشش می گیره و بعد هنگ می کنه) (عزیزم چون همیشه خودت می گی منم پررو شدم گفتمانیشخند) تلپ فست فود پاتوق دو نفریه شمبه ها شدیم و بعد از یه سفارش دو مرحله ای گفتن که شماره فاکتورمون نمی دونم فلان عدد شده و خلاصه ما مشتری رایگانیم.(اگه سفارشامون از همون اول تاپ منوشون نبود بازم عوض نمی کردم ولی یه سیب زمینی اضافه کردیمخجالت) کلا باهال بود.

بماند که این چن وقتی که دلم پره فقط نازی می تونه آمپرم بکشه پایین. امروزم همین طورلبخند

موقع برگشت و بگو. هی داشتیم می گفتیم یکی از راننده اتوبوسا چقد شبیه خلاف کارای فیلمای خارجیه که آخر سرم همون اومد بیلیت هامون جمع کنه که ما بیلیت نداشتیم من پاشدم پول بدم که نگرفت و اصلا نگاااه نکرد بهم با اون جذبه وحشدناکش. دقیقا همون جوری بود که داشتیم بهش نسبت می دادیم. خداییش امراً نشنید که ما داریم راجع بهش حرف می زنیم که موقع پیاده شدنم داشت منو میذاشت لایه درانگران خوب شد قبل از این که زیرمون کنه بلیت بهش دادیم.

یکی در میون جواب تلفن های مهدی بمونه که تو این همه جون بی کار گیر داده من رو جذب کنه! بسی جالب است در سبک خودش! که همان یک باری که خودمان هم کونجکاو شدیم و رفتیم و بعد از ٢-٣ ساعت جلسه. به هزار نیرنگ خودمان را از آن شرکتشان انداختیم بیرون  برای هفت پشتمان کافی بودچشم حالا نمی گم که چیا دیدمنیشخند

+ به اضافه ی گرفتن حقوق جا مونده از سر کار قبلیم که دیگه نمی رمنیشخندخجالت

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

روزها خوب و ساده می گذرن. با کسایی که بی شیله پیله و بی ریا بهم احساس امنیت می دیم.

تو این شهری که یه قدمی که ور می داری باید شک کنی به از جنس زمین بودن زیر پات. تو این شهری که میدونی یکی هست که منتظره تا روتو برگردونی بیاد چاله زیر پاتو بکن که اگه زورش رسید بشه قبرت... تو شهری که به قول یکی از دوستای قدیمیم رفاقتاش بوی گه سیگار میده و دیگه سوختنش ارزش گریه کردنم نداره...

همین جا ها می شه آدما رو شناخت نه تو بهشت. دوست داشتن ها. دوست داشته شدن ها...

حتی گریه و خنده و دست دارم گفتنا رو نمی گم

بعضی وقتا نمی تونم تو بی توجهی به افکارم مقاومت کنم وقتی انگار یه چیزی کمه.  که خودم نمی تونم پرش کنم. یه نیاز.

اطمینان دارم به حسم بیشتر از منطق.




هنوز دو مسیر جدای بک گراندها و وقایع به یکدیگر نرسیده اند!.


چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()


روباه گفت: "چه سری، چه دمی، عجب پایی..."

بوم!

شکارچی ها که از کمین گاهشان پشت بوته ها بیرون آمدند، یکیشان رفت پوست جسد بی جان روباه که گلوله ای جمجمه اش را متلاشی کرده بود بکند، و دیگری رفت تا از بالای درخت ماکت کلاغ قالب پنیر به دهن را بیاورد پایین.

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

حکایت همان است که بود و ویزگی های شخصیت ها پا بر جا... ولی.


چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()


ماشین حساب یک RND دارد که وقتی فشارش می دهیم یک چیزهایی به صورت نا منظم ظاهر می شود که بی قانون بودنشان ناشی از یک الگوریتم یا یک قانون است. متد می زنند و می سازند برنامه ای که از هر قانونی که فکرش را بکنی مبرا باشد. بعد آدم هیجان زده می شود و برای چندبار هم که شده امتحان می کند. و وقتی اطمینان حاصل گردید از آن برنامه قانون مدار استفاده می نماید و به مراتب بالا در اصول شبیه سازی دست پیدا می کند و پیشرفت می کند و اعتماد به نفس کسب می کند و احساس آزادی می کند و بیشتر حال می کند!

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

گفت: تو کدوم وری هستی؟

طبق معمول گفتم: طرف آزادی.

گفت: یعنی به اون رای دادی؟

گفتم: مگه من گفتم طرف اون آزادیه! طرف این استبدادی!

گفت: پس اینوری هستی؟!

اون یکی قبل از این که من چیزی بگم با یک دیسیپلینی گفت: با اعتقادات یکی دیگه اینجوری آزادی؟

گفتم: اعتقادات یکی دیگه و آزادیه من رو کیا بهت گفتن؟!

اون یکی که نمی دونم طرف کی بود راجع به من گفت: ایشون اصلا سیاسی نیست.

و من با خنده تلخ  و یه جمله که ناقص گذاشتمش به عنوان حسن ختام! گفتم: من سیاسی نیستم؟

پ.ن: حالا بگین این وسط کی سیاسی تر بود و کی کدوم وری بود و این که چرا اونی که از من سوال کرد به جواب نرسید بالاخره نیشخند

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

اینم فال حافظش!

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

     

 

  .

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب       در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است ولیکن       بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است       چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر میامیز که ما را       هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر       زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است       همواره مرا کوی خرابات مقام است
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است       وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز       وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
با محتسبم عیب مگویید که او نیز       پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی       کایام گل و یاسمن و عید صیام است

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

البته جز من بعضیای دیگه ام  راجع به آزادی یه چیزایی گفتن:

ویلدستون: هر جا که اسلام پا بگذارد آزادی فرار می‌کند. (رادیو زمانه 3/8/1388)

مصباح یزدی: آزادی یک شعار شیطانی است. (به نقل از رجا نیوز)

چرا من این دو خط رو گذاشتم ته این پست؟

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

اسم این عکسم میذارم آزادی.  قشمگه خب دارن می رن فوتبال زبان




گفتند عشق من واقعی نیست در حالی که من هر لحظه او را می دیدم. مرا به تخت بیمارستان بستند تا به دیگران بگویند یک دیوانه ی به تخت بیمارستان بسته شده به دیوانه های به تخت بیمارستان بسته شده اضافه شده و به من بگویند تنها نیستم. پول در جیب هایم گذاشتند تا بگویم پول دارم و آن خیابان را یک طرفه کردند تا . . .

(٢٩/مهر/٨٨ ساعت١٠ شب)

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

هنوز وجود دارن آدمایی که می خوان ثابت کنن اینجا تقلب صورت می گیره.

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سکوت را دوست داشتن به این معنا نیست که می خواهد لال از دنیا برود ! 




آی حبه قند.

داره سرم به سقف آسمون می خوره.

جونم, دارم می جوشم. دارم بخار می شم.

اگه منُ دیدی و شناختی . . .

هوای اینجا داره تموم میشه

ولی من نمی خوام خفه بشم.

بعضی وقتا آسمون سقوط می کنه.

آی یکی بیاد پیمونه من پر کنه




 Sormayın neden bu durgunluğum
Görmeden kuytu yaralarımı
 Sormayın neden bu huysuzlugum
 Bilmeden saklı duygularımı

Çokmu dertsiz duruyorum uzaktan bakınca
Çokmu kalender sandınız dert anlatmayınca

Gamsız hayat
herkese başka sunar   garip oyunlarını
Gamsız hayat
herkese başka kurar   kahpe tuzaklarını
Gamsız hayat
herkese başka sorar   geçmiş hesaplarını
Gamsız hayat
herkesi başka yorar    görmez gözünün yaşını

Sanmayın biter bu durgunlugum
Sarmadan kuytu yaralarımı
Sanmayın biter bu huysuzlugum
 Açmadan saklı duygularımı


Çok mu güçsüz duruyorum derdimi paylaşınca
Çok mu çaresiz dersiniz dertten ağlayınca

Gamsız hayat
herkese başka sunar   garip oyunlarını
Gamsız hayat
herkese başka kurar   kahpe tuzaklarını
Gamsız hayat
herkese başka sorar   geçmiş hesaplarını
 Gamsız hayat
herkesi başka yorar    görmez gözünün yaşını




نمی دونم هر روز چند نفر وارد دنیای بزرگ من می شن و چند نفر تو ازدهام اون گم.  گاهی وقتی آشنایی می ببینم,  به امید کوتاه تر کردن تنهایی خودم وَ تنهایی اون به سمتش می رم وَ به سمت خودم نزدیکترش می کنم اما حیف که وقتی بیدار  می شم,  می بینم اینجا یه دنیای دیگس و تو دنیای بی زمان و بی ازل و بی انتها, سال های آشنایی, سال های تلاش یا سال ها برای رسیدن, معنی نداره. آدمای امروز اونی نیستن که قبلا بودن و خیلی چیزای دیگه. وقتی زنده بودم بدون این که بدونم چرا,  از امروزا می ترسیدم.  شاید اگه می دونستم, الان انقد خشک نبودم.   بهشت عجب دنیاییه!




Your Butt Is Mine
Gonna Tell You Right
Just Show Your Face
In Broad Daylight
I'm Telling You
On How I Feel
Gonna Hurt Your Mind
Don't Shoot To Kill
Come On, Come On
Lay It On Me All Right

I'm Giving You
On Count Of Three
To Show Your Stuff
Or Let It Be
I'm Telling You
Just Watch Your Mouth
I Know Your Game
What You're About

Well They Say The Sky's
The Limit
And To Me That's Really True
But My Friend You Have
Seen Nothing
Just Wait 'Til I Get Through

Because I'm Bad, I'm Bad
Come On
You Know I'm Bad, I'm Bad
You Know It
And The Whole World Has To
Answer Right Now
Just To Tell You Once Again
Who's Bad

The Word Is Out
You're Doin' Wrong
Gonna Lock You Up
Before Too Long
Your Lyin' Eyes
Gonna Take You Right
So Listen Up
Don't Make A Fight
Your Talk Is Cheap
You're Not A Man
You're Throwin' Stones
To Hide Your Hands

But They Say The Sky's
The Limit
And To Me That's Really True
And My Friends You Have
Seen Nothin
Just Wait 'Til I Get Through

Because I'm Bad, I'm Bad
Come On
You Know I'm Bad, I'm Bad
You Know It
And The Whole World Has To
Answer Right Now
Just To Tell You Once Again
Who's Bad

We Can Change The World
Tomorrow
This Could Be A Better Place
If You Don't Like What I'm
Sayin
Then Won't You Slap My
Face

Because I'm Bad, I'm Bad
Come On
You Know I'm Bad, I'm Bad
You Know It
And The Whole World Has To
Answer Right Now
Just To Tell You Once Again
Who's Bad

?


دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()


١۴ شهریور ٨٨




نامه ای که ننویسی برسه به دست کی, آخر سر بر گشت می خوره دست خودت. ولی فقط آنی که صندوق دلمُ باز می کنم این موضوع یادمه و چه نامه های بی جوابی اینجا هست که خاک خورده. صندوقچه ای که با باز کردن درش زمستون میشه و تمام بسته بودنش یه امید فقط اندازه سه تا فصل و دوباره. . . اگه این بار نوشته بودم اسم گیرندرو شاید هیچ وقت دیگه باز نمی شد اون در لا مصبش. بماند که عادت به بی قانونی و تناقض آشکارش با کلیت کار نامه نگاری من که اساسش یه چیزی غیر از منطق و قانونه, داره قانون نامه نوشتنم که تو بچگی یادمون داده بودن از یادم می بره چه برسه به اسم گیرنده. شاید اینم از نشانه های بزرگ شدنه وقتی از چهره معصوم بچگی دور می شیم تا هر روز به چهره پخته تری برسیم. یه روز شاید دیگه در صندوق باز نشه. فقط به خاطر این که دیگه نامه نگاری ای در کار نیست.

شایدم عقب برگردم. . . می شه؟؟؟

 88/6/14  1am




چیزی شبیه پایین موهای پیچ خورده من, و انتقال حس آرام ولی پیوسته رشد, با ترکیب نا منظم سفیدهایش . القای حسی همچون حس فرار, به جایی غریب. به جایی دور از هویت من. و حس آرامش پس از تکرار عادت! وسوسۀ دست و پا زدن میان رویا, در میان وسعتِ چرکِ آب حمام. حس آزادی بعد از فیلم زیفو. و در عمق آن چشمهای ماسه ای شبی آرام وقتی برنده هوسِ فنر در رفته یاد تو باشد که این بار تا انتهای رویا برده است مرا. . . و اتمام چهره با پرسه ای خارج از قانونِ منی! فقط به جایی غریب , با ظاهری قریب.  مجسمه زیبای من.

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 88/6/11 1:30am

 

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

وانمود کن موی تو را دیوانگی های باد به شعر من آورده است

و ما همین طور که راه خودمان را می رفتیم قدم زده ایم

برقص و قول بده حتی اگر پاییز بود یاد هیچ تصنیفی نیفتی

و درخواب نبینی که برروی ' با تو وفا کردم'  سیگاری خاموش کردم

و وسوسه ای به خواب  برد مرا.

رویا های گذشته دور می شوند نزدیک می شوند

دور . . . نزدیک. . .

دور. . . نزدیک. . .

دور. . . نزدیک. . .نزدیک

شاید از معاشقه ای برخاسته باشم. . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

به زودی متولد خواهی شد.


چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()


در جنگلی زردْفام دو راه از هم جدا می‌شدند

و افسوس که نمی‌توانستم هر دو را بپویم

ایستادم

و تا آن‌جا که می توانستم به یکی خیره شدم

تا جایی که در میان بوته ها گم شد. . .

پس بی طرفانه آن دیگری را برگزیدم

شاید به خاطر این ‌که پوشیده از علف بود

و می‌خواست پنهان بماند

اگر چه هر دو یکسان لگد کوب شده بودند

و هر دو در آن صبحگاه همسان به نظر می رسیدند

پوشیده از برگ ،

بی ردپایی بر آن‌ها

آه . . . من راه نخستین را برای روز دیگر گذاشتم

با آن ‌که می ‌دانستم که هر راهی به راهی دیگر می ‌رسد

شک داشتم که دیگر بار بتوانم به آن بازگردم

و شاید  سال‌های سال بعد روزی

با حسرت به خود خواهم گفت:

در جنگلی دو راه از هم جدا می ‌شد و من

آری - من- راهی را در پیش گرفتم که رهگذر کمتری داشت

و تمامی تفاوت در همین بود

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

                                              

شاید نامه ی آخرینی از پدر در کار باشد. . .


سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()


خیره.  مات.  نزدیک.  نقطه ای خیلی نزدیک.  نقطه ای نا مشخص در راستایی بدون ذره ای انحراف و خطا از افق.  حجم سنگین همهمه ای از عصاره بیداری شهر شب.  از دور.  صدای جیرجیرک از نزدیک.  سیم ها و تارها.  نه.  نه پوسیده.  سخت و پایدار.  تا حد ارتعاش.  تا حد ارتعاش مستمر از تلنگر ضعف.  حتی به جای قدرت اشاره انگشت.  نیاز به شهری از جنس خارج از وهم.  و عزم ناراسخ از شاخه های کوتاه شده.  سفر از ابتدای دشت.  هکتار ها وسیع.  و خیره.  در تکرار یک آغاز . . .

یک پایان با آرام گرفتن ارتعاش از فتح دو انتهای تار.  و احتمالا در میان پرانتز یاد آوری تکرار از ابتدا. . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .            ٢/۵/٨٨  ١:٣٠am

می گفت او برای ادامه ی زندگی نیاز به روحیات خود داشت و این روحیات را از او گرفتند. درختی دارد می بالد و شما می آیید و آن را اره می کنید.  شما با این کار در نیروی بالندگی او دست نبرده اید بلکه خیلی ساده او را کشته اید

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد


سکوت را نوازش می دهند
و

جای خالی

 آدم های شب نشین را
                                 با نگاهی معصومانه

پر می کنند

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شاید فراموش کرده بود که مدت هاست که قاتل است .




قطار می رود

تو می روی 

تمام ایستگاه می رود . . .

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام

.

قیصر امین پور




(

یه کاره، وسط این قاریشمیشِ بو دار، هوس جویدن گچ دیوار، بذار فککنم که بی جا نیس. در هر صورت...

دسته داره چوب خط می زنه رو دیوار. چَن دیقه پیش پنج دیقه از سه و رُب گذشته بود، الان پنج دیقه بِش مونده... سوراخایه گوشم تو آفتاب جَم شده و چیزم سر رفته از این تشابه غیر یکنواخت و منطقی با این یاروها، چیه اسمش، این مارمولک گنده های پوست سخت که کناره آب زندگی میکنننا...حالا...

آپ بعدی وقتی بیگودیای مُخم گرفت.

 

)




خوب شد ملت تو انتخابات شرکت کرد ...




حدود٢١ سال پیش,می گن یه حایی به اسم شمیران به دنیا اومدم. به لب های پدر و مادرم نگاه کردم و حرف زدن یاد گرفتم. راه رفتن و... توی شناسنامم خورد مسلمون, با نام خانوادگیِ فلان, متولد فلان جا و الا آخر. و بقیَش که باید بر اساس تصمیمِ خودم ساخته می شُد! که الان که فکر می کنم می بینم اصلاً فکر نمی کردم اینجوری بشه. یعنی قبلاً اصلا به این که باید چه جوری بشه و چه جوری می شه فکر نکرده بودم! بگذریم از این الانِ من. می خوام الگوریتمیُ که باهاش زندگی می کنم(می کنیم) بگم. یاد گرفتیم که باید به فلان چیز خندید, به فلان کس نخندید, به فلان چیز گوش نداد یا داد, دید, ندید, دست به فلان چیز نزد, فلان چیزُ نخورد, کم کم مسائل اعتقادی, خدا و بازم الا آخر. یه الگو همۀ اینارو بهمون گفت و اگه هر کدوم از نبایدا رو انجام دادیم یه جورایی اسمش شیطونی بود چون اصل بر همون الگوی غالب بود و هست! نگو که می دونی. نگو. فقط وسط حرف من چیزی نگو, همین. فقط یه کمی طاقت می خوام که تا تَش گوش بدی. حد اقل گوش بدی! درست و غلط و دونستن و ندونستنت واسه خودت. گفتن نظرت یا مخالفت کردن و موافقت کردنت فرقی نمی کنه. این قانونِ کسی ِ که تو الگوریتمه. ندیدن ِ تفاوت ِ بین گفتن و نگفتن ِ نظرت همون چیزیِ که نه تنها خواسته یا نا خواسته قبولش داری بلکه اگه عکسش باشه موضع گیری می کنی حتی اگه معلوم نباشه که چی می خوای بگی, مگه نه؟ الگوریتم یعنی هر کوفت و زهرماری که فقط جواب میده, مثل راه حل دوم همۀ بازیهای کامپیوتری! همون پسوردی که می ندازتت مرحلۀ بعد و همینطور میری تا مرحلۀ آخر! هنوز هیچی نگو! اگه فقط پسوردارُ می خوای یا از اون دسته ای که داره به مفهوم بازی کردن فکر می کنه! نگو کدوم یکی! فقط فکر کن. اونم اگه پایۀ یه کمی تخلف هستی! الگوریتم یعنی وقتی میگه do, انحام میدیم. اگرم نتونیم شکلشو اجرا می کنیم و بعد خودمون باور می کنیم! الگوریتم یعنی دنبال خدا بگردی تا کامل بشی! یعنی دنبال هر کس و نا کسی بگردی به جز خودت!. همین الان که دارم با عقل ناقصم تو این نقطۀ دنیا با عقاید الگوریتمی زندگی می کنم که حتی خبط از بعضیاشون حکم اعدام داره, یعنی منُ می کشن(!) در حالی ِ که چند کیلومتر اون طرف تر توی یه الگوریتم دیگه زندگی کردن با معیارهای من اشتباهه! ولی قانون الگوریتم ها همه جا ثابته, یه نقشه با یکی دو نفر در نقش ناجی که وقتی حس کردی کم آوردی به سبک خودشون نجاتت بدن! یعنی راه حل دوم فقط برای پرت شدن به یه مرحلۀ دیگه! یعنی یه ساختار که یه پسورد میده و تو باور می کنی که پشت سر گذاشتی!!! ممکن الگوریتم دختریُ که قبل از ازدواج بکارتشُ از دست داده قبول نکنه, مردیُ که به خدا و پیامبر ِ الگو ایمان نداره قبول نکنه. الگوریتم جز خودش هیچ چیُ قبول نمی کنه... آیا استادی که تو باهاش کلاس برداشتی جزوه رو داده و از رو همون امتحان می گیره؟! ای ول. آخ انگار خط رو خط شد!

ببخشید اگه خوب نمی نویسم. فکر و اندیشه ندارم که! قربونش برم الگوریتم همیشه نمی دونم از کجا یه چیزایی میآره بعد میگه اینارو بگو. فکر سطح سواد مارو که نمی کنه! حالا ام که افتادم به این جملات قصار پائولوکوئیلو یا اصاً همین دکتر شریتیِ خودمون. نشدم از یه فیلمی شعری آهنگی یه چیزی در میاد که با باید های الگوریتم ok باشه و یهو خوشم بیاد! می دونم می دونی چی می گم, پس گیر نده!

الگوریتم یعنی یه اقیانوس به عمق تار پشم های تنِش... خیلی پهناوره ولی وقتی جمش کنی میشه یه لیوان! اما خب الگوریتم نمی ذاره جمِش کنی. البته اونم بذاره تو نمی کُنی. می کُنی؟ مَرده و همین...؟ آره خب!(!) حالا عادت چیه؟ ممممم! بی خیال بابا!

راستی همون جا یادم رفت بگم زندگی تنها بازی ایِ که وقتی پسوردُ بزنی گِیم اُوِر میشی.


چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()


نگران نباش این تو نیستی, شاید قالب تو ِ که به تو غالبه, اون تویی!

مردم همونن که هستن و وقتی از خودشون حرف می زنن فرصتی پیدا می کنن تا اونی باشن که نیستن!


سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()


بیاندیش بهترین چیست! من نمی دانم... همان رابرایت آرزو دارم




.

.

.

هیچی نمی گم!

خودم از این غُر زدنای خودم خسته شدم

اگه شنونده ای ام بود, شاید وضعیت همین بود!




دیگه ته ِ ساله

امسال هم شوکا روی بعضی از جمله ها یه لاین ِ شب رنگ کشید تا شاید بهتر دیده بشن. بیشتر به خاطر خودش!

ادامه بدم صحبتُ ممکنه جو بگیرتم و بزنم خاکی. سمته دیار ِ خودم. ولی این پست فقط جهت شما تدارک دیده شده, ا ِهِمزبان

از کسانی که به اینجا سر می زنن تشکر می کنم.(البته بیشتر از اونایی که من وقت نمی کنم همۀ مطالبشونُ بخونم ولی لطفشون همیشه شامل حال من میشهخجالت سعی می کنم بیشتر سر بزنم)

نظراتتون هر چند مخالف محترمه.

امّا یه نکاتی تو نظرات هست که انگار می شه اینجا گفتشون:

سمیرا: دوسته خوبم لینکی که شما برام میذارین باز نمی شه و پیغام میده که این آدرس حذف شده. خوشحال می شم اگه لینکتونُ حذف نکردین و فقط اشتباه تایپی داره وبلاگتونُ ببینملبخند

بهرام رضی پور: نمی دونم بِلاگ منُ چطور پیدا کردین ولی ممنون که سر زدین. من خیلی از شعرای خانم ملیحه خوشم میاد. خوشحال می شم یه آی دیِ ارتباطی بهم بدین یا اگه کتاب جدیدی منتشر کردن منم در جریان بذارین.

سعید: مرسی از نظراتتون ولی اگه یه آدرس مثلاً ایمیلتونُ بدین تا سوالاتتونُ از اون طریق جواب بدم فکر می کنم بهتر باشه چون ترجیح می دم قسمت نظرات وبلاگم برای دید عموم بسته بمونه!

یک خواننده: من دقیقاً منظور شما رو متوجه نشدم! اگه منظورتون از این که می خواین لینک وبلاگ من رو توی بلاگتون بذارین جهت دسترسی راحتترتونه, که خودتون تصمیم گیرنده اید! در غیر این صورت من هیچ لینک یا آدرسی از شما یا وبلاگتون ندارم که بخوام با توجه به اون چیزی بگم! و از این که چند بار به Marker سر زدین ممنون, گر چه بدون نظر و نا شناس!

در نهایت سال نو رو به همه تبریک می گم

به قول وبلاگیا, امیدوارم تو سال جدید نظردونی هاتون لبریز و ویو ِر هاتون صد برابر بشه

(و اینجای ما نیز همنیشخند)


پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


انگار تنها بودن این دور و بر ها مُد شده, پس ما برای تداوم خاص بودن انصراف می دهیم!


پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


کاش اون چند روز اضافۀ سال دیگه جزو امسال بود!!!

جملۀ بی ربط: لبخند بزن, فردا روز بدتریست!

جملۀ بی ربط: سر نوشت مورفی:   یک شب در بزرگراهی پر ترافیک، بنزیِن اتوموبیلش تمام شد و در حالی که لباس سفید بر تن داشت, کنار جاده منتظره تاکسی شد که اتوموبیلی که در جهت خلاف در بزرگراه شلوغ در حرکت بود او را زیر گرفت!

هِه! ببین چه خوب یاد گرفتیم خودمون می گیم, خودمونم اصلاح کنیم...


پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


می گن دیوونه ها نمی دونن که دیوونن!


پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


بگو شوکا. بگو. تمام این پیش نویس هایی که جرات ارسال کردنشونُ نداری...


پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


سال نو بدون هیچ نشونه ای داره میاد!

(انگار اون موقع حالم خیلی بد بوده! (١١/اردیبهشت/٨٨) )


پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


بعد از ٣ ماه که هم دیگه رو دیدیم اولین  کلماتی که بهم گفتُ هیچ وقت یادم نمیره: وااای چقد سایۀ چشمت خوشگله! با رنگ لاکت ست کردی, نه؟!




شُغلِش هدف تیک زدنه!




دادگاه انقلاب

بدون شرح

یه پُستِ کاملاً شخصی

این همه سال

انگار آخراشه! اینُ حسّم می گه!!!




گویا هر یک از ما پیامبر خدای خود هستیم

با تمام صفات شاید!




روز مَرگی

روز مُزدی




پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمۀ محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقیست آواز باد و باران




اصلاحیّۀ

" مسخرست, وقتی دستم بهش نمی رسه, عکسشُ خط خطی می کنم...

ای خدا, نگرانم, خیلی "

الان که به این پُست بر می گردم می بینم قضیه خیلی پیچیده تر از این حرفاست. یه اتّفاق مسخره, وجود یه آدم مسخره, یه پُستِ مسخره, ارزیابی مسخره تر ِ من و ... . هیچ کدوم نباید باشن, ولی هستن. و متاسفانه ارزیابی من! اسم این جور ارزیابی ها رو می ذارم بچّه گونه, وقتی یادم می ره که وقتی دستم بهت رسید, ممکنه بتونم خیلی چیزا رو عوض کنم ولی اون چیزی که من می خوام عوض نمی شه. می تونم اذیت کنم اِت اگه عذابم دادی, ولی نمی تونم عوض کنم وجود تو رو, اون شخصیت کثیف شکل گرفته رو! امّا اون چیزی که اهمیت داره این نیست, تو نیستی. تمام بودن تو انگار یه آهنگه, مثل موسیقیه متن یه فیلم ترسناک! تاثیر گذار و مرتبط. فقط همین قدر! حتی اگه رگ تو رَم بزنم , تخم تو از ازل هست!

بهار ِ من, من کسیُ نه می خوام عوض کنم و نه می خوام چیزیُ تحمیل کنم و نه حتی می تونم! ولی حرف های زیادی هست که باید زده بشه. باید بدونی و تصمیم بگیری. و همۀ نگرانیم از اینه که نکنه برای گفتنشون دیر باشه. امیدوارم نباشه.

 بعضی اتفاق ها سنگینن ولی وقوعشون ارزششُ داره. به نظر من.


سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


پدیدۀ تشدید تو فیزیک چی می خواست بگه؟ یادمه چیز ِ جالبی بود!




نه دربارۀ تابلوی قاطی پاتی پایین تختم نوشتم که هیچ کس جز خودم که کشیدمش نمی فهمتش, نه درباره رابطه اتفاقی پست های اون دو تا دوستم که چون بهشون خندیدم الان داره سر خودم میاد. یادم بنداز بگم!




چه خوبه وقتی مشکلاتشُ می بینم که شبیه مال منه و احساس تنهایی نمی کنم

(چه خوب؟؟؟ خنثی)

جمله بی ربط: تمام دغدم اینه که تو مثل من نشی




مسخرست, وقتی دستم بهش نمی رسه, عکسشُ خط خطی می کنم...

ای خدا, نگرانم, خیلی




نگاه های سنگین ِ دیروز ِ دیگران که امروز تبدیل به نگاه های بی تفاوت می شود...

پ.ن: وَ وقتی گناه به لجن کشیده می شود و می گندد, گرفتار عذابی چند برابر می شوی. پذیرفته شدن, شاید؟! 




بعضی از زَخها بعد از یه مدت دیگه جاش معلوم نیست. بضعی وقتاام جاش می مونه, بعضی وقتاام گوشت اضافه میاره! ولی زخم ها همیشه خوب می شن!!!




حالا نوبتِ شطرنجه

کی با من بازی می کنه؟

به شرطی که هیچ کس مهره های اون یکیُ نزنه!




ای خدا یه جوری بگو که من بفهمم!

جملۀ بی ربط: دو نفر دستامُ می کِشن دو نفر پاهامُ, تمام فکرمم مشغول هم سلولیمِ که با یه اشاره هیپنوتیزم شده...




شاید براى حادثه باید

گاهى کمى عجیب تر از این

باشم

با این همه تفاوت

احساس مى کنم

که کمى بى تفاوتى

بد نیست

قیصر امین پور




فلانی گوشۀ لبت جای سیگار برگه, ترک کنی تو؟ توبۀ گرگ مرگه


چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


یه مشت کلمه که شاید گفتنشون بتونه به تحققشون کمک کنه...


سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


ساختار رفتارُ می سازه و الا آخر


سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


تعامل اجتماعی

جمله بی ربط١:دوستت دارم چون دوست داشتنی هستی

جمله بی ربط٢:می دونم که خودتُ از من قایم می کنی ولی نمی دونم چرا, مثل بقیۀ تمام بودنت بر عکس بقیه

جمله بی ربط٣: آدما دو دستَن, یا مثه منَن یا مثه من نیستنم.  اونایی که مثل من نیستن اصلا آدم نیستن...!


سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


هم برای من سنگینه این لحظه ها هم برای اون...

اون نتونست خوب  نشون بده که کار من بی اهمیته بَراش! منم نتونستم خوب نشون بدم که شوخی می کنم!!

متاسفانه هیچ کدوممون نتونستوم خوب بازی کنیم


سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


عقربه ها در تلاشَن, ولی خیلی وقته که فردا نمی شه


سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


وقتی اینجا آپ نمی شه قبل از همه خودم خوشحالم. یعنی مغزم در حال استراحته. یعنی من خوشحالم


سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


پس از یک دوره مرخصّی از این پس بار دیگر دستگاه مشترک مورد نظر فعال شد!!!




 تو بال بستۀ منی, من ترس پرواز توام

.

.

.

 نه از تو می شه دل برید, نه با تو می شه دل سپرد
نه عاشق تو می شه موند, نه فارغ از تو میشه بود
حجوم بن بست را ببین هم پشت سر هم روبه رو
راه سفر با تو کجاست من از تو می پرسم بگو




 İçim sızlıyor doğru
Ama sana git demekten başka yol mu var
Onların doğrularıyla büyürken
İçine hayat çekmek değil kolay
Sesim çıkmıyor doğru
Ama bağırsam kime ne faydası var
Bedelli mutluluklar düzeninde
Yüreğe güvenmek değil kolay
Gerçeğin kenarından hayatın düzenine
Bir yol bulup ben akamadım
Bugün budur pencere yarın kışla yüzleşince
Çok üzgünüm kalamadım




inaniyorüm kavusmaga. cennetteki tek günahkar ben olsam da



این منم که هر لحظه می رم بالا و بالا تر, در حالی که سوار آسانسورم!




خدا رو شکر




باورم نمی شه

ای خدا, آخه چقدر پشت سر هم؟ آخه یکمم طاقت آدما رو نگاه کن...

ای خدا


چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


مشکل یدونه که نیس, سرمُ بندازم پایین و نگات نکنمم باز صدام لو میده لا مصب...




هر بار که کودکانه دست کسی رو گرفتم, گم شدم. انقدر که در من ترس از گرفتن دستی هست, ترس از گم شدن نیست!




اینهمه آدم ینجاست

اول شکر واجبه

ولی می خواستم یه دونشونم نباشه جاش حتی یه بار وقتی تلفن جواب می دم تو نباشی که چون نمی تونی تعادلت حفظ کنی لازم باشه بیام دنبالت!

جملۀ بی ربط: رویای این که اوضامون خوبه رو دوس دارم و می پردازم بهش, بدون این که چیزیُ فراموش کرده باشم! شاید واقعاً اوضات خوبه, من که نمی دونم. کاش باشه (این یکی با بقیه فرق داشت, واقعاً بی ربط بود)




باید به راز های جاودانه دل سپرد. برای رفتن, برای گام نهادن در راه و بی راه, برای گریختن از بیم ها, دل شوره ها و ترس ها, تقدیر ها. برای فرو رفتن و فرا رفتن. عبور از مرز ها و گذر از بی نهایت به اقلیم پر رنگ رویا. به سوی فهمی عمیق تر, و هر آنچه می خواهیم.

 هر کس ارزش های خود را بنا می نهد و هویت خویش را شکل می دهد. 

در دنیای روابط تاریک, در جهان چراغ های خاموش, در وادی متروک انسان های تنها با مناسباتی مخدوش چه کسی می خواهد در فرد گرایی خود فرو رویم؟ در دنیای ذهنیات شناور بمانیم و جهان درون را به معیاری تغییر ناپذیر بدل سازیم؟




روی هدیه ای که بهم داده بود این جمله رو نوشته بود: تقدیم به آنانی که منتظر دیگران نمی مانند!




کمتر می تونم انقدر خوب تمرکز کنم روی یه موضوع. واقعاً عذاب آوره...

پ.ن: واقعاً عذاب آور که نتونی به هیچ چیزه دیگه فکر کنی




قصه ها, شبانه ها, اتاق ها و سایه ها
بعد, امتداد این ترانه ها, کنایه ها

تا عبور او وجود من پر است از آسمان
بشکنید و بگذرید از گذار کهکشان

با همان گلی که رفت تا سکوت هفته ها
رفته ها پر از من اند و من پر از نرفته ها

می روم به ناکجا, به ناکجای داستان
ناکجا کجای جاده؟ ای خدا که جانمان...




خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبیدا این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟» گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما  فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!




...right now...come on...close your eyes...just a moment




اگر قورباغه ای را به همراه مقداری از آبی که در آن زندگی می‌کند در ظرفی بریزیم و آب را به آرامی گرم کنیم,  قورباغه به گرم شدن آب عکس‌العملی نشان نمی‌دهد تا آن که آب جوش می‌آید و قورباغه می میرد

اگر قورباغه دیگری را بگیریم و در ظرف آبی که اختلاف دمای قابل ملاحظه‌ای با دمای بدن قورباغه دارد اما برای آن قابل تحمل است, بیاندازیم به سرعت بیرون می جهد, چرا که ظرفیت تحمل تغییرات محیطی ناگهانی را ندارد و به درستی عکس العمل نشان نمی دهد




یکی از دوستام کتابی به اسم ستاره شناسی و موفقیت در ازدواج برام کادو خریده, تازه صفحه اولشم امضاء کرده

یک پوریا




یه سوال سخت!

حرفایی که می زنی فقط برای آزار منه یا خودتم سرگرم میشی؟




همیشه حق با همس!




...

شد مرداب

باید به لجن کشیده بشه تا یادم نره چه اتفاقی افتاده

.




خودم زدم به کوچه علی‌چپ, تو کوچه با یه آقایی*‌ آشنا شدم ازدواج کردیم, الانم راضی هستم از زندگی!

*خانومی

یک پوریا




۴ بعد از ظهر لیدا گفت بریم یه دوری بزنیم, از لیدا بعید بود هوا خوری دلش بخواد با من, گفتم باشه, خودمم دنبال یکی بودم که هیچی از دنیام ندونه, زدیم پارک پرواز, مکالمۀ تمام مدت ما شد تکرار سوال لیدا که این روزا چرا انقدر گیجی و جواب تکراری من که همه چیز خوبه.


چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


٩صُب کمتر کسی تو پارکه, وقتی برف بیاد کمترم میشه, تنها رو نیمکت طوری نشسته بودم که سرم تکیه بدم به پشت نیمکت, چشمام بسته, پاهامم جلوم دراز بود, یه ربعی بود که رو صورتم برف می شست, یکی بهم گفت می شه بشینه, صدای مردونه بود, اصلا به حرفش فکر نکردم, یه کمی مکث کردم, بدون این که چشمام باز کنم گفتم می شه, نشست و هیچی نگفت, بهش فکر نمی کردم, بی مقدمه گفت می تونه بپرسه دارم به چی فکر می کنم, گفتم آره ولی ادامه ندادم, اونم چیزی نگفت, راه پیدا کرد تو رویام, داشتم فکر می کردم که ممکنه خودش باشه؟, اخم کردم, گفتم داشتم به کسایی که تو زندگیم تاثیر مثبت داشتن یا دوسشون داشتم فکر می کردم, گفت دوست پسرت؟, گفتم دوست پسر ندارم, هیچی نگفت, ولی انگار منتظر بودم یه چیزی بگه, هنوز سکوت بود, گفت به یه غریبه اجازه دادی بشینه و باهاش حرف می زنی که حتی ندیدیش!, گفتم هوا خیلی خوبه, گفت مزاحم خلوتت نمی شم و از رو نیمکت بلند شد, گفت چشمات باز نمی کنی؟, گفتم نه, گفت از حرف زدن باهام آروم شده, بعد خداهافظی کرد و رفت, یه ثانیه نشد که چشمام باز کردم و به سمتش نگاه کردم, اگه چشمام باز بود هیچ وقت باهاش حرف نمی زدم!, همین طور که داشتم بهش نگاه می کردم از پایین پارک دید منو, دست تکون داد و از دیدم خارج شد, دوباره چشمام بستم, نمی دونم چرا گریم گرفت, دو تا فحش بار این روزگار کردم و بلند شدم.


سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


 kalbim söyle ne oldu bize
nasıl ihanet etti sözümüze
ah kalbim sevmek iyi gelmez bize
biraz çeksek bile çıkarız biz düze

onu bir daha görmeyi inan istemezsin
sana da acı verir bu son hallerim
bilirim sen de benim kadar kolay silemezsin
ama şimdi başka renkte bakıyor gözleri

ağla kalbim ağla sen ağla kalbim ağla
sus sesin duyulmasın içinden ağla
ağla kalbim ağla sen ağla kalbim ağla
sus sesin duyulmasın içinden ağla
içinden ağla




مینی مال نویسی ما هم شد به شرطِ ****** !

پ.ن: ادامۀ این پست قربانیِ خود ساسوری شد!




حقیقت پشتِ ابر, حقیقت است؟

صدایت کردم, صدایی شیرین




- زانتیا بکش کنار. خودرو زانتیا برو نکار, راه باز کن

- (زانتیا کناررفت و وانت قراضه ای که بار هندوانه داشت از کنارش عبور کرد!)

نون و القلم




ما می گیم شاه نمی خوایم, نخست وزیر عوض می شه

                                                 ما می گیم خر نمی خوایم, پالون خر عوض می شه

پ.ن: شعار پیش از انقلاب اسلامی




شاید کلید های ارگ میدانند که وقتی زیر دست من هستند که مستم, چون هیچ وقت اشتباهاتم را در راستی گوش زد نمی کنند تا هر بار خود را تکذیب کنم!




فقط همان شبی که در رویای تو دوستت دارم را بلند گفتم, دیوارها موش نداشت گویا




وقتی هنوز فکرایِ ابلهانه میاد تو ذهنم (و البتّه بر عکسشُ می گم) یعنی هنوز یه هاله از تو در من وجود داره




ما برای تجدید پیمان با اسلام, انقلاب و امام در راهپیمایی شرکت می کنیم

پ.ن: مسئولین نظام به خود نگیرند




بودن یا نبودن...

بحث این نیست

وسوسه این است




تا هر چی تو دلم مونده روت بالا نیاوردم, یه کمی برو اون ورتر




هم عاقل, هم احساساتی, هم خوشگل,...

اون گفت پیدا نمی شه

اون یکی گفت میشه هر کدومُ تعریف کنی!




در جدال با خاموشی

قصدم آزار شماست!

اگر این گونه به رندی

با شما

سخن از کامیاریِ خویش در میان می گذارم

-مستی و راستی-    

به جز آزار شما                   شکوهی در جانم تنوره می کشد

هوایی                                     گویی از پاک ترین هوای کوهستان

در سر                                     لبا لب

ندارم!                                      قدحی در کشیده ام.

                                                  در فرصتِ میانِ ستاره ها                  من محکوم شکنجه ای

                                                  شلنگ انداز                                                                   مضاعفم:

                                                 رقصی می کنم -                                 این چنین زیستن,

                                                 دیوانه                                                        و این چنین

                                                 به تماشای من بیا!                               در میانِ شما زیستن

                                                                                                                    با شما زیستن

                                                                                                                    که دیری

                                                                                       دوستارتان بودم!




مامان بر لزوم تشکیل جلسه ای در خصوص از جمله مستند سازی وقایع خارج از دید وی تاکید نمود

پ.ن: فک نمی کردم انتخاب اُباما در برنامه های یه خانواده سنتی این ور دنیاام تاثیر بذاره نیشخند




آهنگای کاوه یغماییُ خیلی دوس دارم, مخصوصاً این یکی که هر چقد گوش می دم یه جورایی تازَس

حرف من حرف خودم نیست, حرف خاک, حرف ریشس

 حرف دیروز ندیده, حرف فردا و همیشس

صحبت سکوت سرد آدامای توی قاب

حرف این صورتکا نیست, حرف اونور نقاب

حرف تردید یه نسل میون رفتن و موندن

بین خوابیدن تا ظهر, یا دم سحر پریدن

یکی باید بگه آخر من و تو کجای کاریم

وسط یه راه روشن, یا هنوزم توی غاریم

یکی باید بگه آخر چرا رنگ ما پریده

چرا با این همه عینک هیچ کسی ما رو ندیده

تو بگو اگرچه حرفام  واسه تو شنیدنی نیست

من امروز نگاه کن دیگه عکسام دیدنی نیست

حرف اخر نمی گم تا بگی خوابت پریده

هر کی رو دیوار گوشش آخرین حرف شنیده

حرف تردید یه نسل میون رفتن و موندن

بین خوابیدن تا ظهر یا دم سحر پریدن

یکی باید بگه آخر من وتو کجای کاریم

وسط یه راه روشن یا هنوزم توی غاریم

یکی باید بگه آخر چرا رنگ ما پریده

چرا با این همه عینک هیچ کسی ما رو ندیده




از BFام جدا شدم, حالا می خوام یه سگ کوچولو بِخَرم!




وقتی مادر بزرگ زنده بود همیشه همه قر میزدن که چرا شیر دست شوییُ محکم نمیبنده و چکّه می کنه, حالا که اون مرده از کنارِ واشر می چکه!




دلم می خواد تو چشمام نگاه کنی و تمام حرف هاییُ که نمی زنمُ ببینی... آره, می دونم حرف بچگونه ایه, ولی...




از هر چی تو مایه های استامینفن, کدئین, رانیتیدین, آسپرین و... خوشم میاد


چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


وحشتِ وحدتِ ملّی!


چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


-- خوابت نمی یاد؟ دِ کپۀ مرگتُ بذار دیگه بچه, دیوونم کردی

= بابا کی میاد؟

-- بابات؟ میاد حالا, اگه بخوابی فردا میاد

= نمیشه الان بیاد؟

-- نه نمیشه, بخواب دیگه, چشاتو که باز کنی بابا میاد

مدتی بعد:

-- یا سرتو بذار بمیر یا بذار من کپه مرگمو بذارم بچه, داری دیوونم میکنی .

= مامان کی میاد؟

-- مامان؟ نمیدونم, حتما هروقت خسته شد برمی گرده

= من مامانمو میخوام (هق هق گریه)

-- تو غلط میکنی, یا همین الان خفه میشی یا خودم خفه ات میکنم

بگیر بخواب, یالا

= (بغض در گلو, چشمها خیس, صورت روی متکا)

 مدت ها بعد :

-- (بازو های بچه را می گیرد و تکان میدهد و داد میزند:)  تو حرف حالیت نمیشه, حتما هرشب باید با کتک بخوابی؟

= (هق هق کنان) بابا, بابا کجاست؟ کی بر میگرده؟

-- بابات؟ سر قبر من, من چه میدونم کدوم گوری رفته, بگیر بخواب

سال های سال پشت سر هم ...

>سوال بی ربط: لای ناخن های کودک را چرک فرا گرفته بود و با همان دستهای کثیف تکه ای از کیک را با ولع می خورد و من به این فکر می کردم که من بیشتر از این طعم لذت می برم یا او؟ او بیشتر لحظات را می فهمد یا من؟

>امضا: این انبوه سیب خور ها حال آدم را بهم می زنند


چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


از دوستایِ کوچیکتر از خودم خُشَم میاد!

جملۀ بی ربطه: وای که چِقَد بچّه می شم وقتی یادت می افتم


چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


عادت عین اعتیاده. اول نمی دونی وابسته ای, وقتی می فهمی, نمی تونی جدا شی, وقتی جدا می شی مدّتها لَنگی... وای از روزی که عادت ها اشتباه هم باشن, ولی...


چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


امان از روزی که یک مسلمان و یک کاتولیک, عاشق یکدیگر باشند و وابسته به دینشان...


سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

 روبه صفتان زشت خو را نکشند

 گر  عاشق صادقی ز کشتن  مگریز

مردار بود هر آن که او  را نکشند


سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


او را نیز کشتند, نباید در 19 سالگی شک می کرد, تصمیم می گرفت, درست یا غلط. من نمی دانم! آنها اسلام را خوب می شناسند, باید سنگسار می شد, نباید باکره می بود. چه کسی حکم را اجرا کرد؟ می گویند در بهشت جا دارد. مسلمانان باید بدانند بهشتی چه کسیست و جهنّمی چه کسی!


سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


چند نفر وقتی سخنی از کسی(دکتر شریتی,...) رو می شنوند, قبل از تایید, از دید قضاوت, بهش فکر می کنند؟


سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


 Tüm Aşklar Hüzünlerle Başlar
Ve Gökyüzünden Bir Yağmur Yağar
Sonsuz Gün Doğmaz
Sesin Duyulmaz
Uzaklardan Bir Düş Gibi Duyarsin
Sana Sunduğum Herşey Gibi,ruhum Gibi,yağmurlar Gibi
Güzelsin
Ama Korkular Var Taninde
Biçaklar Var Her Gördüğümde Seni Içime Batan
Korkma,dokunma,Aşk Büyür Mevsimler Geçer
Yüzünden Bir Yağmur Düşerse
Yüzüme Bakip Ellerimi Tutunca
Tenin Sonsuz Bir Deniz Olur Kalbimde


سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


شوکا در حال کشیدن یک سر طناب است که در دست اوست ...


سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


آنگاه که چشم بسته روی طنابی که یک سرش در دست تو بود بندبازی می کردم دریافتم که همیشه در عشق مسئله اعتماد بوده است میان چشم های بسته من و دست های لرزان تو!


سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


ایمان عقل را ضایع می کند

ایمان یعنی چه؟

جملۀ بی ربط1ِ: یکی از بزرگان می گفت: خداوندا مرا از دوستان محفوظ بدار. پرسیدنش که سبب چیست؟ گفت: من خویش را از دشمن بپایم, اما از دوست پائیدن نتوان

جملۀ بی ربطِ2: بسیارند کسانی که به اسلام ایمان دارند!


سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


آیا قانونی حکم فرماست؟ بله, حکم فرماست. قانونِ ...


سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


نِموِّ زیر زمینیِ آدم خوار ها!


سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


مطمئن باش وقتی تو نیستی, دستگاه مشترک مورد نظر نیز خاموش می باشد!




قلمم نمی نویسد

زبانم بند آمده

چشمانم . . .

 .

 .

 .

نه ، چشمانم بهانه ای ندارند




یه اسم قابل استفاده برای یه رمان که بر گرفته از زندگی زنیست که به زندگیش قانع نیست:

کلبه ای رو به باغ گیلاس همسایه




ای بابا, هر چقدر دستم می شورم بازم بوش نمی ره!




نمی دونم چرا یِهو به سرم زد سِرچ کنم "انقلاب ما انفجار نور بود"

و نمی دونم چرا این لینک نظرمُ جلب کرد: فن آوری اطلاعات>>انقلاب ما انفجار نور بود

و نمی دونم چرا کلاً بی خیال شدم و صفحه بستم

پ.ن: شاید یادم نبود که سرچ گوگل, معنی بهم نمیده!

پ.ن: من هیچی نمی دونم




مکان: خیابان شریعتی

(شخصی با ظاهری متجدد, نقشۀ تهران زیر بقلش, شاکی)

جلو اومد و پرسید: ببخشید خیابان شریتی کجاست؟




میم مثل دوستای خوبِ من ... {#emotions_dlg.e1}

پ.ن: چی نوشتم {#emotions_dlg.e2}

پ.ن: منظور مهمّه {#emotions_dlg.e28}




تفاهم:

- دلم پُره

-- باید از ملیّن استفاده کنی




نصف دنیا دست منه, نصف دیگش بین همۀ شما تقسیم شده!




دست از سرم بردار ای توهم تلخ تنها نبودن




بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شکسته ام ولی برو ، بریده ام ولی بیا

چه گیج حرف می زنم ، چه ساده درد می کشم

اسیر قهر و آشتی میون آب و آتشم

چه عاشقانه زیستم چه بی صدا گریستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم

تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم

چه دیر عاشقت شدم چه دیرتر شناختم

تو با منی و بی توأم ببین چه گریه آوره

سکوت کن سکوت کن سکوت حرف آخره

ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف و ساده ام

گلی که دوست داشتم به دست باد داده ام

بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه




ای خداااااا




من اشک سکوت مرده در فریادم 
        

                            دادی سر و پاشکسته, در بی دادم 
               

              اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق 
                            

                                           نام شب عشق را که برد از یادم ؟




بعضی وقتا انقدر ضعیف می شم که از کنار اومدن با واقعیت عاجزم!




آدم صادق طوری دروغ می گه که آدم بلا فاصله متوجه می شه!




I remember the time that I was kidnapped. They sent back a piece of my finger to my father.

He said: I want more proof…




یکی بود یکی نبود. دو تا که شدیم, انگار که دیگه هیچکی‌ نبود




من می تونم, من می تونم, من می تونم, من می تونم...




ای خدا, هیچ وقت مادرم نگران نکن!




انگار تو آسمونا ام

پ.ن: شدیداً اکسیژن کمه !




دلم می خواد با هم حرف بزنیم

من به تو اعتماد نمی کنم یا تو به من؟




?DJ where is the base

پ.ن: با لهجه اسلامی خوانده شود.




 کلی گویی آفت شعر است, حرف مفت آفت ذهن...




شرافت ...

پ.ن: بقیشو نمی دونستم چی بنویسم!




نمی کردن چه می کردم

بهار ار باده در ساغر نمی کردم چه می کردم

ز ساغر گر دماغی تر نمی کردم چه می کردم

هوا تر, می به ساغر, من ملول از فکر هشیاری

اگر اندیشه دیگر نمی کردم چه می کردم

چرا گویند خم در خرقه صوفی فرو کردی

به زهد آلوده بودم گر نمی کردم چه می کردم

ملامت می کنندم کز چه برگشتی ز مژگانش

هزیمت گر ز یک لشکر نمی کردم چه می کردم




باورم نمی  شه دارم چی کار میکنم. اگه معتادش بشم ٢ سال دیگه زندم...




بتادین نریز , می سوزه . فقط فوت کن




خسته ام از تظاهر ایستادگی ...




Anlamaz aşk acısından,
Gidene dert olmaz
Dağ dağa küstümü,
Hiçkimse nedenini sormaz

Anlayamaz
Yeni bir aşkı kabul edemez
Bir kalbi iki kişi paylaşamaz
Unutmadı daha yeni gideni

Gönlünü gün edeni sevmez sevda,
İster hep onu üzeni
Her ona kucak açan olmaz fayda,
Bekler hep onu sileni




از حرف زدن فقط جهت معاشرت حالم بهم میخوره

پ.ن: پس چرا این کارُ می کنم؟




اشتباه های خودمُ از جانب شما می بینم که بیشتر بهش توجه کتم !




Yahoo! 360 :location

-- add

-  CM . acc: معرفی نمی کنی؟

-- CM: راستشُ بخوای, عکست باعث شد add کنم!




آسمونم قرمز شده !




امروز فردای دیروزه یا دیروز‌ فردا؟ ساکت




آرزو هایمان بزرگ است, پس بزرگ می شویم ...

پ.ن: یادمان باشد بزرگ می شویم تا به آرزوهای بزرگمان دست یابیم!




هیتلر نیز طرفدارانی داشت!




!انقدر رو تخت دراز کشیدم و به نوسان گرد و غبار نگاه کردم, انگار هیپنوتیزم شدم




Belki güneş bi'gün ikimiz için doğar
Belki korkuları hayallerimiz boğar
O masal günü gelinceye kadar, susuyorum
Susuyorum

Susadıkça yüzün düşer aklıma
Korkar oldum düşlemekten
Adını anarım, çoğalır sesim
Konuşmaktan, düşünmekten, özlemekten
Gel bak bir elimde gökyüzü var hala
Ötekinde kayıp giden yıldızlar la la
Korkular da benim, umutlarda
Beni bırakma

Kimse kimsenin herşeyi olamazmış
-Di'li geçmişten tek yaramsın sen
Sensiz kimsemi, kimsesiz miyim bilmem
Hiç bilmek istemem  . hatta düşünmem

Gel bak bir elimde gökyüzü var hala
Ötekinde kayıp giden yıldızlar la la
Korkular da benim, umutlarda
Beni bırakma


 




تو نیستی و چه گلها که با بهارانند

ترانه خوان تو-من نیستم-هزاران اند
نثار راه تو یک آسمان شقایق سرخ
که گوهران دل افروز شب کناران اند
گریست تلخ که:«صحرای آسمان خالى ست!»
ستاره های در او چشم هاى ماران اند
نشان مهر گیاهی در این کویر که دید،
-ز مهر و مه- که در این راه رهسپاران اند؟...
-ولی،نه! این همه الماس گونه-در دل شب-
نه سکه اند که در قعر چشمه ساران اند؟
همین تلالو الماس گونه، می گوید،
که باز، بسته به امید بی شماران اند...
تو-تشنه کام به صحرا دمیده!-دل خوش دار
که ابر های سیه مژده هاى باران اند
نشسته سر به گریبان -کسى چه می داند؟
که در سواحل شب خیل سوگواران اند...
امید ها،که به دل داشتیم-میبینی؟-
که ساقه های لگد کوب روزگاران اند...
ترا به مزرع بی انتهای زرد غروب،
انیس محرم هر روزه کوهساران اند
چراغ جادوی چشمان سبز او روشن!
که نیک عهد وفا را نگاه دارانند




L.H: Hold . R.H: disassemble




اطمینان ...

چنان درگیر زندگی شده ام که فاصله ی میان خودم و آرزو هایم را نمی بینم پیچ و تاب حسی چاهار خانه !

باورم نمی شود که در متن حجم کدام رویا هستم

و راهی که جز اطمینان در پیمودنش, توشه ای ندارم

سوار بر تمام مفهوم کلمه ی حرکت

گویا مدتیست, فکر کردن هم مانند تمام اتفاقات دیگر, معنایی دیگر گرفته است ...

در همه چیز, در حالی که انگار همه چیز در من ...

و ...

* * * * * *

من اون خاکم که زیر پا ولی مغرور مغرورم

اگه تشنه تو خورشیدم, به سایه تن نمی آرم

من اون دردم که هر جایی پی مرحم نمی گرده

چه غم دارم اگه دنیا به کام من نمی چرخه

من اون شوقم که اشکامُ به جز محرم نمی بینه

اگه ساقه ی خشکیده, به دریا دل نمی بنده

و گر بارون پر باره, به صحرا دل نمی بنده

* * * * * *

( نقطه ی این پست 1.5سال دیگه گذاشته می شه ! )




امروز سراغ خرت و پرت هایی که همراهشان بخشی از خاطراتم را انبار و در گوشه ای امن از انباری گذاشته بودم, رفتم. اشیا, دفتر ها, کاغذ ها, عکس ها, نامه ها و هدیه هایی که مدت ها فرصتی برای تفتیششان پیدا نمی شود. بالا خره جعبه ی لا مسب پیدا شد. حسی عجیب, آرام و ذهنی خالی از هر چیز. آهسته در جعبه را باز کردم. پر از اشیایی بود که در عین حال که زمان زیادی از بودن نگذرانده بودند, چقدر دور و از دست رفته می نمودند. بعضی از وسایلی که در جعبه به چشم می آمد مربوط به کسانی بود که دیگر زنده نبودند. روحشان شاد.

ولی نه! انگار در این قوطی چیزی که من به دنبالش بودم نبود

گذشته ای دور که فقط خطوط سیاهش بر شخصیت امروزم را میدیدم و پیدا نمی کردمش

گوشه ای کنار آشغال های انباری, خودش بود, دوران معصومانه ی کودکی, که زیر لایه ای سیاه و قطور از گرد و غباری حتی سنگین تر از غبار آشغال های قدیمی تر, پنهان شده بود

آن را امانت می دهم به باد

با غباری...

درخت های در هم گره خورده که بعد ها خشکید, کاش زودتر خشکیده بود !

حقیقتی که در دروغ زبان ها حل شد و زندگی را به سکوتی در گریز از واقعیت بدل نمود !

و آرزویی که زندگی ها بر آن نهاده شد ولی هستی نیافت, آرزویی از جنس حق در صحنه ی چند پرده ی امروز !

گاهی اتفاق کمی زود وارد نمودار زندگی می شود, آنقدر زود که به یاد آوردنش به اندازه ی تاثیرش سخت است, آنقدر زود که معنی تصمیم گیری و نقش آن در آینده و باری که به دوش خواهی کشید را نمی دانی. اما چیزی که اهمیت دارد این است که چگونه با وجود این نقاط در صفحه زندگی, مسیر خود را برای رسیدن به هدفمان ترسیم کنیم

.




از بس نقش خندیدن بازی کرده ام خسته شده ام. با سرعت به قعر چاهی سقوط می کنم و این انگار به راستی آخرین روز های حیات است. اگر حرف هایم را نزنم خواهم مرد. اگر در کنار انسان ها نباشم خواهم مرد. و گویا نمی توانم. من در حال مرگ هستم. اشک هایم مملو از تکه های وجودم هستند. کاش این قدر سر در گم نبودم. کاش تنها نبودم. کاش کسی مرا می فهمید. کاش امشب هم مانند شب های پیش نبود. کاش کمی قوی تر بودم. کاش فردا همه چیز را فراموش می کردم. کاش فردا باز متولد می شدم! کاش فرار نمی کردم.نمی ترسیدم.دروغ نمی گفتم و کاش من هم انسان تربیت شده بودم.

کاش فردا مثل هر روز نباشد. کاش مثل هر روز نباشد. هیچ تلاشی نمی توانم بکنم. شاید هم نمی دانم چه باید کرد. فقط می توانم آرزو کنم. کاش فردا آزاد شوم.




شنیده ام در تکاپوی به کارگیری یک مثل قدیمی هستی: بخند تا دنیا به رویت بخندد!

شنیده ام برای روز مبادا تمرین می کنی که چشم بسته راه بروی!

می گویند که به تمام, خوشبخت زندگی می کنی!

می گویند که بر حالت نا سپاسی!

چه داستان عجیبی ست!




الان تو خماریه نوع سومم! و از جمله خطرناک ترین کارهایی رو که در این وضعیت می تونم انجان بدم رو دارم انجام می دم! البته خطرناک تر برقراریه هر گونه ارتباط با فرد دیگه بود که خوشبختانه چون یه خودکار دمه دستم بود به اونجاها نکشید! خود کار برای نوشتن دیگه! متنی که می نویسم در این حال شاید قابل فهم تر باشه چون فقط در این حال جمله ها مزه ی لب های شهوت آمیزی رو میدن که حتی ملس و آمیخته با طعم ماتیک بازم می خو ای یه لب دیگه بهش بزنی! تو این حال همه چیز یه بوی دیگه می ده. بویی که الانم از لای کلمه ها میاد و چون بو های آشنا برای درک شدن نیازی به تفکر ندارن. واسه فهمیدن ساده تره. انگار همه ی کلمه ها توی یه قیف دارن سر می خورن سمت یه سوراخ! فکر کردن یعنی ور رفتن با چیزایی که توی مغزته تا خوابت ببره! و من الان مشغول همین کارم. مرسوم نیست که اسمش سرگرمی گذاشته بشه البته تا درجاتی که گویا اسلام اسم گناه کبیره رو هم واسش گذاشته!  من حداقل به هر چی که برام قشنگه و مهمه فکر می کنم! روی تخت دراز کشیدم و چیزی که دارم بهش فکر می کنم تویی. در واقع تو و خودم. که پاره ای از یک واقعیت هستیم. و به هم آمیخته خواهیم شد. هر وقت که تو بیای! و فقط کافیه لب هام رو ببوسی تا جاودانه بشم!

* تو=مرگ         .  .  .        * فکر کردن یعنی ور رفتن با چیزایی که توی مغزته تا خوابت ببره!          .  .  .         * جمله ی اول


سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


لعنت به تو که درک درستی از همه‌چیز در چشمانت موج می‌زند الا این که اگر گاهی نگاهی به دلت کنی از التهاب سینه‌ات چیزی کم نخواهد شد.هرگز نفهمیدی چقدر خودت را دوست داری و برای درک تنها حس غریبت آخرین سیگاری را که روشن نکرده بودی را کبریت زدی! آه.چند سطر، چند خط دیگر باید بنویسم.این خطوط مرا به کجا خواهند برد؟ همیشه بی‌ربط می‌خوانی مرا.همیشه بی‌ربط می‌خوانی مرا. و من آنقدر خواهم نوشت که یا تو درست بخوانیم یا من درست بنویسم خود را. بی‌ربط اتفاق افتاده شاید. اگر نه، من کجای قصه را غلط خواندم؟ کجای کار به خطا رفتم که زندگی‌ام.بی تنگی‌ی قافیه به جفنگ درآمده است؟ البته بدون تو هم می‌شود زنده ماند.اگرچه امور جهان کمی لنگ خواهد ‌زد! تنهایم. چونان دختری که بی‌اجازه‌ آبستن است. تنهایم. چونان مادری که آخرین سربازی که از جنگ باز‌ میگردد فرزند او نیست. تنهایم.تنهایم. چه خوب می‌شود گاهی، گه‌گاهی، نگاهی به دلت کنی! نه اینکه گمان کنی کم آورده‌ام. بی‌گمان خودم خواسته‌ام که خفه شوم.هرچند دلم هرگز این را نخواست.می‌خواهم از همین حالا.هر لحظه دیوانه ‌تر باشم.متضاد با آنچه بودم.از همین حالا که ساعت دوازده و چهارده دقیقه وپانزده،شانزده،هفده...

در اتاق سکوت بود و هست و من همچنان تنها، خیره به نقطه ای می نگرم و در اندیشه ای مکث کرده ام که ساعتی بعد از یاد خواهد رفت!

پ.ن.: قریب به غالب جملات این متن را ازمتنی که نویسنده ی آن محمد ذکر شده بود بر داشتم.امید وارم که از بلایی که سر متن آوردم ناراحت نباشد چون تقریبا تمام مضمون را عوض کردم و جملات خودم را نیز گنجاندم.




.سنگینی این شهر عاقبت زمین را از گردی می اندازد

پ.ن.: این چنین با تو بودن گناه کبیره بود. دستت دارم و تو را روزه می گیرم. و فقط خدا می داند که چه می کنم.

پ.ن.: تخم مرغ یک عدد ١۵٠ تومان. شیر. برنج...خیلی سخت شده. چایی میشه نخورد ولی...

پ.ن.: خوشبختانه هنوز دلم آرومهلبخند


سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


انقدر که بدون این که ببینمت و به معنی حرف زدن باهات صحبت کنم اون جوری که اعتقاد دارم. و انقدر که با این که یک نقطه ی تاریک وجود داره که من تونستم کنار بیام باهاش. و همین طور باعث شدی که غیره منطقی تصمیم بگیرم دوستت دارم.


چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


باز امشب کلمات جمله نمی شوند...                                                                                                   هر از چند گاهی آسمانم ابری می شود ولی باران نمی بارد. امشب تنهایم. چقدر دلهایمان نزدیک است. هر دو می دانیم که فردایی نیست. امشب بارانیم. امشب تو نیستی. تنهایم. من می دانم که بازیست. بازی شیرینیست. می دانم که نباید...ولی ساده خواهد گذشت. و می دانم که نباید...ولی بازی خواهم کرد. با سنگینی بغضی عجیب سر شار از اطمینانم. حسی متضاد با همیشه. به تو  و نه به خودم اطمینان دارم. در عرب رمضان خواهد بود و من تو را روزه خواهم گرفت. می دانم که باید ولی چه گناه بزرگیست که در راه است...




در من انگار کسی در پی انکار من است


سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


تو از چیزی پرهیز می کنی. از من یا از خودت؟  

زمان می گذرد... ; هراس...هراس...هراس بازگشت.هراس تن سپردن.سر سپردن.هراس از من.از گذشتن ; چه هست که می خواهی؟   برای در زدن پاپا می کنی! به دنبال بهانه ای برای در زدن؟! ; انگار همه در گیره دنیایی هستیم که در زهدانش دنیای دیگری می تپد.می تپد؟ نمیدانم! ; کاش کشف یک حقیقت. حقیقت متضادی را پیش نمی آورد و کاش هر دو حقیقت صحیح نمی بودند ; می خواهم به تردید و تیرگی پشت کنم و به حسی که مرا از سپردن و رها شدن می ترساند ; هنوز طنین صدای تهیت رهگذر لحظات پوچ من هستند. تهی بودنت که سالها راهت می برد و از تو دورت می کرد ;

و صدا در گلویم می شکند...


چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


مشامم پر است از این تعفن. غروری با بوی تنهایی.

 نباید عقل را در دست گرفت نیست!  نه!

 باید اندیشید ولی باید به دریا زد نهایت. دریایی که دیروز ساحلش را دید چشمانت فقط. واکنون لمس معنایش تو را غرق خودش کردست و دیروز به دیروز ماند و بس.

دست هایم در متن همین قانون گشت خالی!  آری!




خدایا شکر


چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


یادم باشد ...

حرفی نزنم که دلی بلرزد

 خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد ... جواب کینه را با کمتر از مهر , دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم

یادم باشد ... باید در برابرفریادها سکوت کنم

... وبرای سیاهی ها نور بپاشم

یادم باشد از چشمه درس پاک زیستن خروش بگیرم

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست , باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند 

نباید از یاد ببرم .




مدتی ست که برای نوشتن تلاش می کنم. احساساتم با منطقم کارد و پنیر گشته است و من در این میان افتاده ام داخل هشل گویا    و این بزرگترین معضل می باشد در نوشتن که خلاصه ی همه ی زندگی  من است!    حافظ می گوید عشق در فراق است.   اه. چرا عقل ایجاست پس. حالا تو دائم بگو اینگونه هم می شود اما گذشته ام حاکی از عکس این می باشد!    مثل پایان هر نوشته یک نقطه ی تاریک    .


پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
             روزگار غریبی است نازنین
و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
              روزگار غریبی است نازنین
و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
              روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
              روزگار غریبی است نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

                                                                                                                                          شاملو


پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


کمی تلخ بهتر است. باید اطمینان داشت که بازیست و من نیستم در خود!




یه سکوت که فقط با چشم دیده میشه. سکوتی که وقتی چشم ها بسته میشه قد یه شهر شلوغه. مثل منظره ی بام توی چشم های من. حتی یک لحظه نمی شه به این سکوت فکر کرد. وای سر من رو به درد می اندازه...

باور می کنم که انسان ها می تونن دارای دو رو باشن. منظورم اون دو رویی که من برای شما هستم نیست. از شخصیت هایی که با نگاه تک تک شما منهای من ساخته میشه حرف می زنم. دو رو. سه رو...بدم نیست! چه تنوعی...

یک قطره خون. یادم افتاد که خیلی وقته بالغ شدم!...

همزیستیه من با عنکبوت ها. مگس ها. موکت. آسمان. آشغال های زیر ناخنم. کمی پول. چنتا دوست. یه روان نویس آبی. کلی لوازم آرایش. لباس که جسمم باهاش بپوشونم و ...

عینکم بزنی من نمی بینی. دو روزم هم با یک نفر نیست پس سعی نکن من بشناسی. نه. ولی خودم می دونم کی هستم...

چقدر کسایی که احساس تنهایی می کنن زیادن اینجا. همه ام فک می کنن تنهایی فقط مشکل خودشونه...

یه چیزای دیگه ام می بینم. چند تا قلب قرمز عاشق. بعصیا بزرگ. بعضیا کوچیک. هرکی قد مشت خودش. همه عاشق می شن:) ...

لحظه ی مرگمه اگه ارزون بشه گرونیم...

اگه اسمش کافره. هستم. همه داستان خلقت رو شنیدین؟همون که فرشته ها میان از زمین برای خدا برای ساختن آدم گل می آرن و بعد خدا شرو می کنه...همون که تو آیه ای می گه اگه خدا بگهئ باش اون چیز در همون لحظه هستی پیدا می کنه...نه بابا این دو تا که اصلا به هم شبیه نیست مکانیزمش!!!...

دارم با خدا بحث خصوصی می کنم که چرا یک عده رو نمی کشه!ولی مدت مدیدیه جوابی نمیشنوم. فکر کنم خودش یهو می خواد سورپرایزم کنه!!!...

یه سکوت که فقط با چشم دیده میشه. سکوتی که وقتی چشم ها بسته میشه قد یه شهر شلوغه. مثل منظره ی بام توی چشم های من. حتی یک لحظه نمی شه به این سکوت فکر کرد. وای سر من رو به درد می اندازه...

پ.ن.:

شاید همه ی من ها به یه نفر بر نگرده. گفتم شاید به خاطر تناقض ظاهریه پاراگراف دوم(باور...)و پاراگراف پنجم(عینکم...) از خود راضی

تلاش نکن با تحلیل تک تک پاراگراف ها چیز خاصی رو درک کنی فقط کلی بخون لبخند

اگه نمی فهمی مشکا از خودته. دوباره بخون چشمک




magnify
چرا می بارد این باران, 
چرا می شوید انگیزه...
چرا می گرید این سان روی باورها!؟
چرا می رقصد این سان روی بستر ها!؟

-نمی دانم برای چه!
و می دانم که تا پایان نمی دانم!
و می دانم که واجب نیست دانستن!
و می دانم که بایدچتر با خود برد...
و می دانم که گاهی یک فرشته با تو می آید
و گاهی می درخشد عشق
و می دانم که خورشید است پایان عبور ما...
و می دانم که باید زیر باران گریه ها سر داد...
و می دانم که باید رنج ها فهمید...

نمی دانم چرا اما !



یک عمر سکوت به احترام مرگ احساسات در پی فرار مظلومانه قلبی فریب خورده که مدت هاست از خاکسپاری جسم بی ضربانش می گذرد




تو که گفتی همه تن چشم شدی, خیره به دنبال چه گشتی؟

 پس چرا هیچ ندیدی؟ من که یک ذره ام ازکوچه جدا نیست ،

 دگر این کوچه ز من پر ز نشانی ست. تو به دنبال چه هستی ؟؟؟

پ.ن. : به دنبال چه هستی؟!




این روز ها چقدر کودک درونم شیطون شده

 کم کم دیگه حریفش نمی شم

 البته انتظار ندارم آرروم بشه

 فقط یه کم عاقل بشه کافیه!...




روز مادر رو به همه ی مادرای دنیا تبریک می گم.

امید وارم لیاقت محبت ها و از خود گذشتگیهای مادرامون نشون بدیم. بر خلاف بقیه نمی گم بشیم همون بچه هایی که اونا می خوان ولی اگر اون طور و با هدفی که اونا می خوان زندگی نکنیم لااقل خودمون رو از ارزش هدف اونا براشون پایین تر نیاریم.

دلم تنگه برای گریه کردن. کجاست مادر. کجاست گهواره ی من. همون گهواره ای که خاطرم نیست. همون امنیت حقیقی و راست. همون جایی که شاهزاده ی قصه. همیشه دختر فقیر و می خواست. همون شهری که قد خود من بود. از این دنیا ولی خیلی بزرگتر. نه ترس سایه بود   نه وحشت باد. نه  من گم می شدم   نه یک کبوتر

نگو بزرگ شدم   نگو که تلخه. نگو گریه دیگه به من نمیاد. بیا منو ببر نوازشم کن. دلم آغوش بی دغدغه می خواد. تو این بستر پاییزیه مسموم. که هر چی نفس سبز بریده. نمی دونه کسی چه سخت موندن. مثل برگ روی شاخه ی تکیده




بعضیا بعضی وقتا برات یه کارایی می کنن که برات دور از انتظاره! این خوبه یا بده؟! نمی گنجه! فک می کردم غریبه ای!!!

بعضیا ام بعضی وقتا برات یه کارایی نمی کنن که دیگه برات خیلی دور تر از انتظاره! اصلا" این چیزی بود که ازت خواستم دوست من؟! نمی گنجه! دوست ؟!!!

پ.ن. : یعنی بین من و دنیا سوئ تفاهم شده یا من و تو؟!!!




کاش هیچ وقت هیچ چیزی برای نگفتن نداشتم!!!


پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


اه.چرا من وقتی با یه چیزی موافقم حرف می زنم وقتی مخالفم هیچی نمی گم.آخه اینجوری که نمی شه!!! منتظر قهر


چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


چه لحظاتی رو که به راحتی از دست می دیم و چه لحظاتی که هر چقدر زمان می خواد به زور ازمون بگیره نمیدیم و با خودمون نگه می داریم...

هیچ کدوم از لحظات ارزش موندن ندارن یعنی فکر می کنم اگه بمونن ارزش ندارن.باید برن که بشن خاطره.تجربه...و من و...نه ولی لزوما من نمی شن. من بووودن!

 من الان رو زمین نیستم که دارم این پست رو من نویسم چون خیلی خسته. عصبانی و شاکی هستم. از خیلی چیزا...آدمای ساده. سیاست های کثیف. تصمیم های معصومانه. جوونی های گذشته. تو. تو که انبوهی از محدودیت های یک ذهن بسته و نه غرب زده بلکه عصر جاهلیت زده ای(که البته نیندیشیده سخت معتقد به تمام این خالی). و خسته از خودم در نگاه تو! از انبوه هایی که افراد رو نمی بینن و حقی  که تلاش میکنند که از انسان ها بگیرند و روی بیت المال خودشون.روی مال خودشون بزارن... باش که قطره ای از از خودم رو با ارزش موی سفید شده پدرم به تو نمی دم!

  توانایی هایی دارم که شاید بخشیش جزو امیدهام باشه و خدای من و خودم یک کپسول هستیم

ای گذشته ای که من که هر لحظه در تو بودم و هنوز بهت عادت نکردم...

و ای آینده ای که هر لحظه ی حالم رو خرج ساختن تو می کنم...

باش که بهترین نقاط گذشته را بجا خواهم گذاشت و البته خواهم گذشت

و برای خودم : میدانستم هنوز هم با منی ای خدا......لبخند




این روز ها هزاران بار در لحظه تکرار می شوم

وقتی شانه های سنگینت را که به اصطلاح قانونی که قرار بود به نفع ما باشد سنگینشان کرده می بینم ...

 و باز هزاران بار تکرار این سوال که چگونه حق مستضعفان را به این حد نا جوان مردانه می ستانید

( خدایا چه خوب که لا اقل تو هستی که لا اقل امید وار باشم )

زندگی را باور دارم و می دانم که مقصدی هست که این گونه با تمام وجود به سویش در جریانم

و   باز هم , باز هم , باز هم ...... پس حادثه کجاست؟

 




هنوز صدای خش خش مستمر بی خا و شین آمدنت زنده نگه داشته مرا انگار


چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


              و سکوت  

          چشمانم سنگین باز می شوند

مدت ها به انتظار تو بودند

           و وقتی آمدی       

                              فقط خستگی ام را دیدی

 


دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


نذار رویایی که قابلیت واقعیت شدن داره تو خواب جا بمونه ...


جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


چه داستان عجیبی ست

               اعتماد دو دست,

                    که بی معاشقه ,

                           عریان به هم در آمیزند


دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


... بعضی وقتا همه چیز بر علیه آدمه به جز واقعیت
                همه چیز نزدیکه به جز واقعیت
       همه چیز قشنگه به جز واقعیت
                و تو همه چیز رو می بینی به جز ...

   جراحتی را که خونش بند نمی آید را با چه آبی باید غسل داد تا پاک شود!؟


من از واژه های عشق تهی

                   و تو معصومانه خیره به لبهای من

                               تو نمیدانی مگر

                                  پشت لبهای خاموش من

                                         زندانیست....

                                             که در آن واژه های عشق

                                                     تا ابد محکومند

                                                         اما پشت این میله ها کسی ست

                                                          که عاشق شدن را از یاد نبرده است

                        و از روزن تنهایی خویش

                                           به تو می اندیشد...........


یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


           برایت بار دیگر در خودم تکرار خواهم شد
          وهرشب برسکوت خانه ات آوارخواهم شد
          نگو دروازه های آرزو را کینه ها بستند
          که امشب سخت کوش صحنه ی دیدارخواهم شد
           نشد هرگز خودم باشم،اگر چه با خودم بودم
          ولی می دانم آخر می شود،یک بارخواهم شد
          برای از تو گفتن عاشقی دیوانه می خواهم
          وگرنه باز هم هم صحبت انکار خواهم شد
           هنوزم با منی اما تکاپوی سفر داری
          من از تسلیم بیزارم،نگو وادار خواهم شد

پ.ن.شعر از مهدی میر باقری


انگار تو نیستی
انگار اشتباه کردم
شاید بین من و اونی که تو می بینی فاصله انقدر زیاده که اصلا من رو اشتباه گرفتی

شایدم چون آینم شکسته ...
 من زیاد به آینم نگاه میکنم        ولی شکسته...
من چرا اینجوری شدم.هزار تیکه
ولی کسی نمی دونه آینه من شکسته
و من با نوری که باعث میشه خودم تو آینه ببینم
اگه نور نبود؟من چرا به آینه نگاه میکنم؟
انگار تو نیستی
انگار اشتباه کردم...

 من خودم رو با نگاه تو می سازم یا خودم!؟
ما یکی هستیم؟

من عاشق شده ام

شاید بین من و اونی که تو می بینی فاصله انقدر زیاده که اصلا من رو اشتباه گرفتی


یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()


روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

                                                 همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

 دیو هستند ولی مثل پری می پوشند

                                                 گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

 آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

                                                 عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد

                                                 عشق ها تا که سر پیچ خیابان برسد




عزیزم من آروم حرف می زنم که تو برای شنیدن صدام به من نزدیک تر بشی,نمی تونم بهت بگم دوستت دارم
چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦ | پيام هاي ديگران ()


تصویری از تو که با اشک در نگاهم بشکنه   دیگه هیچ وقت به قاب بر نمی گرده.


اگر باران می دانست که جدایی چقدر سخت است
هیچ وقت از آسمان جدا نمی شد
آن گاه بارانی نمی بارید تا دل ها را از اندوه آسمان ،اندوهگین سازد
آن گاه دانه ی گلی از زیر خاک سر بیرون نمی آورد تا به نظاره شکوه خورشید خیزد
آن گاه چتری باز نمی شد تا تنی خسته را از زیر رگبار فراری دهد
باران می فهمد ولی چه کند که دلش برای پنجره می سوزد.آخر اگر باران نبارد،پنجره از تشنگی فرو خواهد ریخت...امان از دل باران



زندگی...هر تعریفی از زندگی داشته باشید لحظه ها و روز ها همان طعم را خواهند گرفت

زندگی یعنی به خاطر گذشته کلاهت را بردار و به خاطر آینده آستین هایت را بالا بزن

پوزش به خاطر خطا ها و تلاش برای هدف ها

زندگی جامیست بلورین و لبر از قطرات تلاش-سادگی-مهربانی-عشق-شکست-پیروزی-اشک-لبخند-ترس...وتسلیم نشدن...آگاهانه...در برابر تقدیر


چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦ | پيام هاي ديگران ()


ای خدا
توفیقی به من عطا کن که کلمه دوستت دارم رو وقتی به زبون بیارم که اطمینانم به عشقش تا آخر عمر از بین نره



وقتی که بچه هستی بزرگترین نگرانیت اینه که چون خیلی چیزارو نمی دونی نکنه تصمیمات اون جوری که میخوای از آب در نیاد و کارا اون جوری که میخوای نشه!

وقتی که بزرگ میشی می بینی بازم نتیجه کارا اون جوری که میخوای نمیشه!

چون حالا دونستن بعضی چیزا بهت اعتماد به نفس کاذبی میده که بدون این که به همه ی جهات توجه کنی فک می کنی که کارایی که میکنی درسته و انجامشون می بدی! 




آدمها با اشتباه کردن خود را پیدا میکنند و مهم این است که بفهمند اشتباه کرده اند
میدانی فکر میکنم اشتباه یعنی چی؟یعنی زمانی که از خود فاصله می گیریم
من می دانم که اشتباه می کنم

تو مرا میبینی.ظاهرا.ولی من پشت تمام حجمی  هستم که در مقابلم ایستاده و این فاصله...
تمام اشتباهاتی که تو آنها را جزئی از من می پنداشتی
شاید هم...

و تمام دیوار هایی که خود را پشتشان پنهان کرده بودم

امروز این حجم را خواهم شکست
آینده مثل گذشته نیست
کسانی مثل تو و با افکار و عقاید و فرهنگی که خود را در آن باخته اند میتوانند هر آنگونه که میخواهند ادامه دهند.من منتظر همراه نمی مانم ماند
و این یک آغاز است




عجب دنیایه!من یکی و دوست دارم...اون یکی دیگه رو دوست داره...یکی دیگه ام من و دست داره...و همه ما تنهاییم




من از سیمین ترین مهتاب میآیم

من از پایان یک پاییز،

من از یک فصل هول انگیز،

من از یک قصه،از یک خواب می آیم

*****

من از افسون شبهایی که در راهست میترسم

من از ظلمت گریزانم

ز بیمش اشک ریزامنم

من از سرمای بی مهری آدم هاست می لرزم

*****

من از یک حس پر تشویش لبریزم

من از احساس پربارم

من از فریاد سرشارم

چو جامی،از شراب درد سرریزم

*****

من از یک فصل غربت خیز می آیم

فغان برگهای زرد

مرا اینگونه عاشق کرد

من از پایان یک پاییز می آیم

ملیحه رضی پور

 

 




این قشنترین جمله از وبلاگ قشنگت برای منه که تو ذهنم مونده:

بغض پاییزی ابرم،بغض یک غروب نمناک،شاهد شکستن من،قطره بارون رو خاک! قطره بارونی که روی خاک شوره زار شده قلب من میچکد.نم نم اشکهای من، از غم هر چه ابر دنیاست.آمده  ام با نم نم اشهام تنهاییم   رو،غربت غروبهایم رو با تو تقسیم کنم.بیا تا باهم این نم نم اشک از غم رو به سیلی از اشک شادی تبدیل کنیم !منتظرتم

من،آه سرد،سخن دلم به تو:زندگی یه سیب که باید با پوست خورد چون تو پوستشم کلی ویتامین داره ولی یادت باشه دلیل نمیشه که به هوای سختیاش نشوریش،یه بار دیگه به گذشته برگرد هرچی باید بشوری بشور،هرچی باید بخوری بخور تا تموم بشه نذار انقد بمونه که بگنده.

خدا پشت وپناهت

پی نوشت:برای دیدن وبلاگ نم نم( پدر )به بخش نظر های شنبه۲۳ تیر،پدر(نم نم)-دکتر کوچولو مراجعه شود>>> دیدنش ضرر نداره




خوشحالم که پرشین بلاگ مجددا راه اندازی شد

امروز حس نوشتن بد جوری افتاده بود تو قلبم که یاد این حوالی افتادم.فک کردم الان حسابی خاک خورده... از تمام کسایی که یاد من افتادن و اومدن این گلدون آب دادن تشکر میکنمئ    

گل سرخ و سفید،آبی نمیشه          محبت از دلم،خالی نیشه(دفتر خاطرات دبستان)

دنیا بچرخ تا بچرخیم




بعضی وقتا زندگی اون جوری که میخوایم نیست
ولی اون روزایی من خیلی ناراحتم که حق نزدیکترین کسانم ازسوی خوب نمایان گرفته میشه وکاری از دست کسی ساخته نیست
خدا اون روز ها رو برای هیچ کس نیاره



دیروز از اون روزا بود
صب ساعت۸ از خواب بیدار شدم هنوز از تخت بیرون نیومده بودم که فهمیدم مریضی یکی از نزدیکانم برگشته(مرگ و زندگیه)یه کم به این که کار دنیاست ، همه یه روز میرن و عمرش کرده و از این فکرا سعی کردم حواس خودم ژرت کنم بعد نشستم جلو تلوزیون تا۱ناهارم زدم و خوابیدم تو خواب هرچی خواب مزخرف بود دیدم این شد که وقتی بیدار شدم تمام مشکلاتم اومد جلو چشمم این بار تصمیم گرفتم زنگ بزنم به یکی از رفقا تا یه خبری از دانشگاه بگیرم شاید یه که حالم بهتر بشه که دارو به درد من اثر نکرد هیچ زد به یه ور دیگه پس دوباره نشستم جلو تلوزیون تا خود۱ نصف شب،آخرین فیلمی که دیدم اجاره نشینها بود که من بد جوری یاد مشکل خودمون انداخت،وقتی رفتم تو تختم گریم گرفت و شروع کردم به دعا،تنها کاری و که همیشه باهاش آروم میشم و خوابیدم




اگر خدا در دلهای شما خیری سراغ داشته باشد،بهتر از آنچه از شما گرفته شده به شما عطا میکند و بر شما میبخشاید و خدا آمرزنده مهربان است
انفال(۷۰)




بعد من با یاد من افسوس میماند بجا
در میان کلبه ام فانوس میماند بجا
می روم تا گم شوم در جاده های نا شناس
کس نمیابد مرا افسوس میماند بجا
همچو رودی میخزم در سینه دشتی غریب
باز هم بعد از من اقیانوس میماند بجا
معبدی متروکه ام که سالهایی بعد از این
از من اری اه یک ناقوس میماند بجا
می گریزی از چشمها ای خواب خوش
بعد از این در چشمها کابوس میماند بجا
یک نفر عکس مرا در ابها میبیند اه
باز هم تصویر من معکوس میماند بجا
سعی کردم با اینه مانوست کنم
میروم اینه نا مانوس میماند بجا




میگن حرکت بالاتر از سرعت نور وجود نداره
مثال نقض:گذر عمر




یه رابطه چه جوریه؟
اگه یه کاری برا یه نفر بکنی اونم اون کار و برا آدم میکنه
یا ممکنم هست که یکی یه کاری برا آدم بکنه بعد آدم اون کار و واسه طرف بکنه
شایدم اگه یه سری شرایط فراهم نباشه هرچی واسه کسی کاری کنی واست کاری نکنه
یا برعکس اون هر کاری میتونه واسه تو بکنه ولی تو هیچ کاری واسش نکنی




به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته،نگو از دوری کی،نپرس از چی گرفته
من و دریغ یک خوب...




نمیشه مال سوسن(که به جهان باقی شتافت)،میشه ام مال آدم های خل و چر،ولی چه طور میشه که بشه میشه یه چیزی چون هر چیزی برای این که بشه یه بهایی داره که باید پرداخت بشه تا بشه اگه بتونی از پسش بر بیای میشه اگه نه ...
جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ | پيام هاي ديگران ()


یه مدت ننوشتم. در واقع نتونستم بنویسم، درست مثل حرف زدنم که وقتی حالم بد نمیتونم حرف بزنم. همه ی دوستام برای وقتای خوشیمن، اشکال از اونا نیست   از منه از دنیای منه که یه چیزایی سرم اورده نمیتونم به کسی بگم... وقتایی که یادشون میفتم یا منو یادشون میندازن حالم بد میشه، اساسی، تنها میشم، بعد چون کاری از دستم بر نمیاد سعی میکنم یه جوری فراموش کنم تا بعدها که دوباره میان سراغم...اه
اینجا رو را انداختم تا تنهاییهام بکشم ولی نتونستم،نتونستم بنویسم،حتی این پنجره نتونست بهانه ای بشه که بیام تو اینترنت
وقتی داغونم نه حرفام نه نوشته هام جمله نمیشه،کلمه، کلمه، کلمه
ای با با عجب دنیاییه
تو دلم آشوبه،ترسه،تنهاییه،نگرانیه ولی وقتی بین آدمام فکر میکنن دو دنیا غمی ندارم،یه بچه خوش گذرونم،تنها کاریم که از دستم بر میاد حاضر شدن ،بیرون رفتن و دور هم خندیدن.
من این نیستم.من حتی کار هایی که شما فکرشم نمیکنین کردم.خوب یا بد (متاسفانه) کی میتونه حدس بزنه که اگه شب خسته خوابیدم صبحش داشتم چه کاهایی می کردم...نه به خاطر این که رفتم خرید و... 
آدما همدیگه رو نمیشناسن ولی همچین نظر میدن انگار سایشن،فراموش میکنن که فقط قیافه طرف میبینن و بعضی از نظراتش میشنون...
این پست بعد از زلزله نوشته شده.زلزله ی بعدی هنوز هیچ کس نتونسته پیشبینی کنه،من به امید خدا هستم و ناشکری نمی کنم چون از چیزهایی که هنوز دارم راضیم:سلامتی ـ امید ـ تلاش برای بهتر شدن
امیدوارم دیگه هیچ وقت بیشتر از یه هفته بین پستهان فاصله نیفته>هم بخاطر خودم و البته شما


سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ | پيام هاي ديگران ()


دانشگاه:

اول این که همه برای درس خوندن میرن دانشگاه و بس

هیچ دختری با هیج پسری حرف نمیزنه مگه استاد یه پرژه اجبارا بده به بچه ها که گروهی(دخترـپسر) انجام بشه،که بچه هاام اصلا از چنین برنامه های غیر دینی خششون نمیاد

دخترا هفت قلم ارایش نمی کنن،پسراام هیچ کدوم دست به ابرو هاشون نزدن(خوب معلومه دانشگاهه)

بچه ها همه هیجان خبر جدیده هسته ای دارن و در پوست خود نمی گنجن

سر کلاس همه حواسشون به استاد و احیانا حواسشون به نفر کناریشون که جنس مخالف نیست

دوست دختر و دوست پسرم هیچ مفهومی نداره چون گذشته از مشکلات شرعی هیچ کس تو دانشگاه به این چیزا فکر نمیکنه

سیگارم کلا بده(وا خب معلومه)

همون طور که دیدین وخدتونم میدونین دانشگاه محیطی به این خوبی،پس همه خانواده ها میتونن مطمئن باشن که اگر به زور بچه هاشون تا۱۷ـ۱۸ سالگی تو خونه تحت هر گونه محدودیت قرار دادن الانم کاملا در امانن و هنوز به نقطه ای نرسیدن که بخوان عقده هاشون خالی کنن،خیالتون راحت باشه همونن که شما می خواین

  


دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦ | پيام هاي ديگران ()


دنیا مال کیه؟چند میرزه؟چند میفروشیش؟چی ارزشه؟

این جمله چقدر مزخرفه که هرکی دنیای خودش داره

یه روز به دنیا میای که هیچی ازش نمیدونی،فردا بازم هیچی ازش نمیدونی و میمیری

فکر میکنی میدونی عشق چیه وقتی داری نقشه میکشی که چه جوری روی یه نفر نفوذ کنی که خودش نفهمه؟

مگه نه این که هر کی داره گلیم خودش از اب میکشه بیرون،خب پس جای سوال نیست،ببخشید،چون من که یه ماه به خاطر این که غذای درست و حسابی نخوردم و زور این که گلیمم از اب بیرون بکشم ندارم،تقدیرمه که گلیمم همون جا توی اب بمونه

جای خواب راحت نه بالش پر قو با زندگی تنها در کنار مردم،نه موکت ویکی از دستات جای بالش وسط یه مشت ادم در رنگ های مختلف

حرفام نتیجه نداره چون فقط یه صفحهء یه کتابه،یه کتابه.فقط باید خوند.